مولانا محمد بن احمد بيغمى
38
داراب نامه ( فارسى )
همراه شدند . قاهر شاه و ملك خالد را وداع كردند و راه در پيش گرفتند . منزل به منزل و شهر به شهر مىرفتند . بلك در هيچ شهر نمىرفتند تا كسى ايشانرا نشناسد و نداند . ايشانرا در راه نگهدار تا بيمن كى رسند و حال ايشان چون شود . ما آمديم بر [ سر ] قصه و داستان سياوش نقاش كه پيشتر از فيروز شاه بيمن آمد ؛ مملكتى ديد آبادان و شهر معمور و خلفش جمله توانگر . در موضع لايق فرود آمد . روز ديگر بگرمابه درآمد . سر و تن از گرد سفر بشست و جامهاى الوان در پوشيد تا در ايوان شاه سرور يمنى آمد . ايوان رفيع و محل وسيع ديد ، و خلق بسيار آن ايوان را در ميان گرفته بودند . سياوش از يمين و يسار تفرّج ميكرد كه از ناگاه جمعى غلبه از سر ميدان پيدا شدند . گفتند رسولانند كه از جانب كشمير ، از پاىتخت شاه بهرام كشميرى برسولى آمدهاند . در حال اين خبر را بشاه سرور گفتند . سرور شاه گفت : درآيند و پيغامى كه دارند بگزارند . « 1 » در آن حالت كه ايشانرا بار دادند سياوش نيز چون غريب بود در ميان ايشان مخلوط شد . در ايوان در آمدند تا بپاىتخت رسيدند . سياوش تختى ديد آراسته و پيراسته ، گرد تخت كرسيهاى زرين و سيمين نهاده ، ملك شاه سرور جوانى چون خورشيد انور بر سر تخت نشسته و تاجى مكلل بر سر نهاده ، و كمر كيانى در ميان بسته ، و هفت پسر چون ماه آسمان بر سر كرسيها قرار گرفته ؛ بالاى دست جمله مسند وزارت انداخته ، وزيرى مرد خردمند ، خواجه طيفور وزير ، نشسته ؛ امراى دولت و اعيان مملكت هركسى بر جاى خود قرار گرفته . آن جمع در آمدند و زمين خدمت ببوسيدند و شرط ادب بجاى آوردند و برابر شاه سرور بايستادند . كرسى « 2 » نهادند كه تا آنكس كه مقدّم آن طايفه بود قرار گرفت . در حال شربت نبات بمشك و گلاب مطيّب كرده درآوردند تا كه شربت خوردند . بعد از آن سؤال كردند كه بچه كار آمدهايد ؟ گفت « 3 » كه از شهر جمنا « 4 » و از ملك كشمير از پاىتخت شاه بهرام كشميرى مىآيم ، و نامهيى دارم . گفتند نامه بسپار تا معلوم
--> ( 1 ) - در اصل : بگذارند . ( 2 ) - در اصل : كرسيها ( 3 ) - در اصل : گفتند : ( 4 ) - در اصل جهنا